بسم الله الرحمن الرحيم
موضوع: پاسخ به شبهات آقاي قرضاوي ، مصري الاصل و قطري المسكن و رئيس انجمن جهاني علماي اسلام هستند. ايشان در دهه اول ماه مبارك رمضان، مطالبي را در اعتراض به عقائد شيعه مطرح كردند و سر و صداي زيادي هم ايجاد كردند. حتي در خود مصر، اساتيد دانشگاه الأزهر و شخصيتهاي برجسته، شخصيت او را مورد نقد قرار دادند و گفتند كه سخنان ايشان، مخالف قانون اساسي مصر است و زمينه ساز تفرقه ميان امت اسلامي است. بعضي از حقوقدانان هم عليه ايشان در دادگاه دوحه، اعلام جرم كردند و از دولت قطر خواستند كه به شكايات اينها رسيدگي شود و حتي درخواست كردند كه مليت آقاي قرضاوي را حذف و لغو كنند.
عبارت ايشان اين است:
هناك فرقة واحدة من الفرق الثلاث و السبعين التي جاء بها الحديث هي وحدها الناجية و كل الفرق هالكة او ضالة و كل فرقة تعتقد في نفسها انها هي الناجية و الباقي علي الضلالة و نحن اهل السنة نوقن بأننا وحدنا الفرقة الناجية و كل الفرق الأخري وقعت في البدع و الضلالات.
در ميان 73 فرقه امت اسلامي، فقط يك فرقه اهل نجات هستند و ديگر فِرَق، جزء فرقه هاي هلاك شونده و گمراه هستند. گرچه هر فرقه اي بر اين باور است كه او فرقه ناجيه است و باقي بر گمراهي اند، ولي ما اهل سنت يقين داريم، فقط ما فرقه ناجيه هستيم. ديگر فرقه ها، غير از اهل سنت، همه گرفتار گمراهي و دچار بدعت شده اند.
ستفترق امتي على ثلاث و سبعين فرقة، كلها في النار إلا فرقة واحدة.
پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود كه امت من به 73 فرقه منشعب مي شوند و 72 فرقه اهل هلاكت و آتش هستند و يك فرقه اهل نجات هستند.
مجمع الزوائد هيثمي، ج6، ص226 - تفسير رازي، ج1، ص4 - تفسير ابن كثير، ج2، ص482 - تاريخ مدينة دمشق ابن عساكر، ج24، ص53 - ميزان الاعتدال ذهبي، ج2، ص430 - لسان الميزان ابن حجر، ج3، ص291 - إمتاع الأسماع مقريزي، ج14، ص98
اين از احاديث مسلم در نزد اهل سنت است و بزرگانشان اين حديث را آورده اند و تصديق كرده اند و جائي براي زير سؤال بردن روايت از نظر سند، نمانده است. ولي ايشان كه مدعي است:
ما يقين داريم كه اهل سنت جزء فرقه ناجيه است.
ما مي گوييم:
سوال :
آيا قرآن، منطق اكثريت يا سواد أعظم (سياهي لشكر) را قبول دارد يا خير؟
جواب :
ما قصد جسارت به آقايان اهل سنت نداريم و از همه عزيزان اهل سنت پوزش مي طلبيم. ما آنها را برادران خود مي دانيم. حتي حضرت آيت الله العظمي سيستاني فرمودند:
لا تقولوا إخواننا إهل السنة بل قولوا أنفسنا أهل السنة.
نگوئيد برادران اهل سنت ما، بلكه بگوئيد عزيزان اهل سنت ما.
ما بر اين باوريم كه فقهاي ما، هيچ مسلماني را، حتي وهابيت را كه فتوا به كفر شيعه داده اند، تكفير نكرده اند و نگفته اند آنها كافرند. حتي نسبت به آن كسي كه تمام عقل خود را از دست داده است و سلاح به دست گرفته و مي آيد شيعه كشي مي كند و مواد منفجره به خود مي بندد و ده ها شيعه را به شهادت مي رساند، ما نمي گوييم او كافر است؛ اما از باب:
و من يقتل مؤمناً متعمداً فجزاؤه جهنم خالداً فيها (سوره نساء/آيه93)
اين منطق قرآن است و اگر چنانچه كسي براي كشتن شيعه، سلاح به دست گرفته، ما او را مهدور الدم مي دانيم و قتلش را واجب مي دانيم. ولي نسبت به اهل سنت و كساني كه شهادتين را بر زبان جاري مي كنند، آنها را برادران خود مي دانيم.
اما اينكه ايشان آمده مسئله اكثريت را ملاك قرار داده است، از ايشان نه تنها بعيد است، بلكه «أشدُّ بُعداً» است. چون قرآن اكثريت را در همه جا مذمت كرده است.
در 38 مورد تعبير دارد كه:
«أكثرهم لا يعقلون» ، «أكثرهم لا يومنون» ، «أكثرهم لا يعلمون» و ...
در 6 مورد ميگويد:
«أكثرهم الفاسقون» ، «أكثرهم الكافرون» ، «أكثرهم كاذبون» و ...
در 6 مورد ميگويد:
«كثير منهم فاسقون» و ...
يعني با واژه هاي مختلف، قرآن أكثريت را كوبانده است.
آيا با توجه با اين منطق قرآني، جا دارد كه بگوييد چون ما اكثريت هستيم، پس فرقه ناجيه هستيم؟
من يك عبور گذرائي بر آيات بر ذم اكثريت اشاره كنم تا بينندگان عزيز دقت كنند. البته اين، فقط جمله ايشان نيست و بارها از عزيزان سنی هم اين مسئله را شنيده ايم كه گفته اند چون اكثريت هستيم، حق با ماست.
قرآن مسئله اكثريت را مطرح مي كنند و ميگويد اينها زير بار حق نمي روند. اكثريت مردم، از حق گريزان هستند. اگر اين باشد، از آقاي قرضاوي سؤال مي كنيم:
اكثريتي كه از حق گريزان هستند، چه كساني هستند؟
پس ما هم مي گوييم كه قرآن ميگويد:
أكثرهم للحق كارهون (سوره مومنون/آيه70)
اكثر مردم، حق را دوست ندارند.
چون شيعه حق است و اكثريت با سني ها است و شيعه را دوست ندارند، پس شيعه حق است.
يا اينكه:
لقد حق القول على أكثرهم فهم لا يؤمنون (سوره يس/آيه7)
حق براي اكثر آنها آشكار شد، ولي زير بار نمي روند.
يا اينكه:
أكثرهم لا يعلمون الحق فهم معرضون (سوره انبياء/آيه24)
اكثريت مردم كه از مذهب شيعه گريزان هستند و در برابر مذهب حق شيعه، تسليم نمي شوند، بخاطر اين است كه از مذهب شيعه خبر ندارند و حقانيت مذهب اهل بيت (عليهم السلام) را نمي دانند. اكثريت از حق خبر ندارند.
چقدر آيه زيبايي است!
اگر يك شيعه اين را بگويد، آقاي قرضاوي چه جوابي دارد؟
شما برويد در كتابخانه هاي اهل سنت در كشورهاي مختلف، آيا اثر و كتابي از كتاب هاي شيعه است؟
آيا به دانشجويان خود اجازه مي دهند كه كتاب هاي شيعه را بخوانند؟
حتي آقاي شريف زاهدي كه دو سه جلسه هم برنامه داشتند و از مستبصرين متأخر هستند، خودش گفتند كه:
در آن اواخر كه دنبال تحقيق بودم و بعضي از كتاب هاي شيعه را مطالعه مي كردم، اساتيد من به من مي گفتند كه اين كتاب ها، جزء كتب ضالّه و مُضلّه است و اينها را نخوانيد.
يعني به جوانان خود توصيه مي كنند كه كتاب هاي شيعه را مطالعه نكنند. ولي به حق، هيچ كتابخانه اي در شهرهاي شيعه نشين يا كتابخانه هاي شيعي نداريد كه بخش اعظم كتاب هاي آن كتابخانه را كتب اهل سنت تشكيل نداده باشد. حتي دو سه نفر از عزيزان اهل سنت كه در قم ميهمان ما بودند، وقتي كتابخانه مرا ديدند كه حدود 8500 جلد كتاب هاي اهل سنت را دارم، كتاب هاي حديثي و فقهي و تفسيري و رجالي و تاريخ و اصول و ...، تعجب كرد. يكي از اين عزيزان از مسئولين حوزه علميه استان گلستان بود و گفت: اين همه كتاب اهل سنت كه در كتابخانه شخصي شماست، در كتابخانه بزرگ ما، ما اين همه كتاب نداريم.
آيا اين نشان نمي دهد كه شيعه بر حق است و هيچ ابائي ندارد كه جوانان و طلاب بيايند كتاب هاي اهل سنت را ببينند؟ ما خودمان خواندن كتاب هاي اهل سنت را توصيه مي كنيم به طلبه ها تا حقانيت روايات اهل بيت (عليهم السلام) روشن شود.
همچنين درباره آقا رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) ميگويد:
لعلك باخع نفسك ألا يكونوا مؤمنين * ... * و ما كان أكثرهم مؤمنين (سوره شعراء/آيه3 و 8)
اكثريت قوم رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در برابر دستورات پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) تسليم نشدند.
در سوره شعراء، آيه 223 درباره قوم رسول اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) ميگويد:
و أكثرهم كاذبون
من از آقاي قرضاوي يا همفكران ايشان تقاضا مي كنم در مورد اين آيه دقت كنند. در سوره يوسف، آيه 106 كه در مورد مسلمانان است، ميگويد:
و ما يؤمن أكثرهم بالله إلا و هم مشركون.
اكثريت كساني كه به پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) ايمان آوردند، مشرك هستند.
اين را براي ما معنا كنيد كه چيست؟
دسته ديگري از آيات، خداوند پيروزي را از آن حق كرده است، ولو اينكه عده قليلي باشند:
كم من فئة قليلة غلبت فئة كثيرة بإذن الله و الله مع الصابرين (سوره بقره/آيه249)
چه بسا گروه اندكي كه در برابر گروه هاي زياد، پيروز شدند به اذن خداوند.
در سوره نساء، در مورد خود مسلمانان ميگويد:
و لو أنا كتبنا عليهم أن اقتلوا أنفسكم أو اخرجوا من دياركم ما فعلوه إلا قليل منهم (سوره نساء/آيه66)
همين مسلمانان كه دم از اسلام مي زنند، اگر دستور جهاد بدهيم براي مقاتله يا هجرت، جز تعداد اندكي تابع دستورات خداوند نمي شوند.
همچنين:
و قليل من عبادي الشكور (سوره سبأ/آيه13)
ما به آقاي قرضاوي مي گوييم: همين اقليت شيعه، اگر طبق همين آيه كه در برابر نعمت ولايت تسليم شدند و شكر گفتند، شما چه داريد كه بگوئيد؟
همچنين:
و إن كثيرا من الخلطاء ليبغي بعضهم علي بعض إلا الذين آمنوا و عملوا الصالحات و قليل ما هم (سوره ص/آيه24)
كساني كه نسبت به همديگر شريك هستند، نسبت به همديگر جفا مي كنند؛ مگر كساني كه ايمان آوردند و عمل صالح انجام مي دهند و اينها هم خيلي اندك هستند.
آيه آخر اين بخش در سوره واقعه، از آيه 10 تا 14 ميگويد:
و السابقون السابقون * أولئك المقربون * في جنات النعيم * ثلة من الأولين * و قليل من الآخرين.
كساني كه سبقت گرفتند در أمت هاي گذشته، مؤمنين به حضرت آدم و نوح و ابراهيم و موسي و عيسي (عليهم السلام)، تعدادي از گذشتگان و اندكي از ملت هاي آخر.
اگر ما همين را به امت اسلامي معنا كنيم، چه ميشود؟ يعني كساني كه از امت اسلامي وارد بهشت ميشوند، تعداد اندكي هستند.
پس سخن آقاي قرضاوي كه ميگويد چون اكثريت با ماست، پس ما اهل حق هستيم، با منطق قرآن هيچگونه همخواني و سازگاري ندارد.
* * * * * * *
سوال :
آيا پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) و حضرت علي (عليه السلام) فرموده اند كه هميشه اكثريت نشانه حقانيت دارند يا خير؟
جواب :
در اين مورد، عبارات زيادي داريم و بايد مختصر بگويم. من فقط به عبارت آقاي ابوحامد غزالي از شخصيتهاي برجسته اهل سنت اشاره مي كنم. ايشان ميگويد:
و قد وردت اخبار تدل علي قلة اهل الحق، حيث قال (ص) و هم يومئذ الأقلون
رواياتي از پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) وارد شده است كه دلالت مي كند بر اينكه اهل حق در اقليت هستند. كساني كه در روز قيامت نجات مي يابند، اين اقليت هستند.
المستصفى غزالي، ص146
آقا اميرالمؤمنين (عليه السلام) در نهج البلاغه، خطبه 201 ميگويد:
أيها الناس لا تستوحشوا في طريق الهدى لقلة أهله.
بخاطر اينكه اهل هدايت و حق اندك هستند، گرفتار وحشت و ترس نشويد.
آقاي مناوي كه از شخصيتهاي برجسته اهل سنت است، ميگويد:
قال علي كرم الله وجهه إن الحق لا يعرف بالرجال، فاعرف الحق تعرف اهله.
حق، با شخصيت ها و اكثريت شناخته نمي شود. اول حق را بشناس، سپس اهل حق را شناسائي كن.
فيض القدير شرح الجامع الصغير مناوي، ج1، ص28 و 272- تفسير قرطبي، ج1، ص340
وسائل الشيعة، ج27، ص135 - أمالي شيخ مفيد، ص5
مثلا اگر اكثريت مردم و شخصيتها، اهل سنت هستند يا شيعه، اگر بگوييم آنها حق هستند، اين اشتباه است. حتي اگر 90% مردم روي زمين، شيعه باشد و 10% اهل سنت باشند، اگر بگوييم كه چون اكثريت با شيعه است، پس ما حق هستيم، اين خلاف سخن آقا اميرالمؤمنين (عليه السلام) است.
جناب نووي كه از شخصيتهاي برجسته اهل سنت است، از فضيل بن عياض نقل ميكند و ميگويد:
اتبع طرق الهدى و لا يضرك قلة السالكين و إياك و طرق الضلالة و لا تغتر بكثرة الهالكين.
راه هاي هدايت را پيروي كن و از اينكه در راه هدايت، افراد كمي هستند، موجب ناراحتي تو نشود. از راه گمراهي بپرهيز و اگر اكثريت، دنبال گمراهي رفتند، تو را مغرور نكند.
سخن آخر اينكه، آقاي ابن عثيمين كه از شخصيتهاي برجسته مفتيان بنام عربستان سعودي است و در عصر آقاي بن باز، شخصيت شماره دو عربستان سعودي بشمار مي رفت، ميگويد:
إن الحق لا يوزن بالرجال و إنما يوزن الرجال بالحق، هذا هو الميزان الصحيح
ما نمي توانيم حق را با جمعيت ها مورد وزن قرار بدهيم، نمي توانيم ارزش حق را با كثرت تابعين، ملاك قرار دهيم؛ بلكه اين مردان هستند كه با حق سنجيده مي شوند و اگر مطابق با حق بودند، حق هستند، ولو اينكه كم باشند (اگر موافق حق بودند، حق هستند، اگر چه كم باشند و اگر مخالف با حق بودند، باطل هستند، اگر چه زياد باشند). ميزان صحيح هم اين است كه حق را ملاك قرار دهيم (چه زياد باشند و چه كم).
* * * * * * *
سوال :
مي خواستم مقايسه اي داشته باشيد از نظر آمار بين مسلمانان و پيروان ديگر اديان؟
جواب :
آماري كه بنده دارم، مربوط به يك سال قبل است، 14/04/1386. در سايت هاي مختلف هم اين آمار آمد. آماري را كه مراكز آمارگيري گرفته بودند، اين بود:
33% : مسيحيان
21% : مسلمانان (شيعه و اهل سنت و ...)
16% : مردمان بي دين و لائيك
14% : هندوئيسم
6% : بودائي
33/0 ٪ : سيك ها در هند (كمتر از نيم درصد)
22/0 ٪ : يهوديان (يك پنجم يك درصد)
پس اگر ملاك، اكثريت باشد، در ميان اديان آسماني، اگر مسيحيان و بي دين ها را با هم جمع كنيم، حدود 50% مردم جهان هستند. پس ما بايد برويم دين مسيح را انتخاب بكنيم؟ اين آقايان حرفي را مي زنند كه به فكر عواقب حرف خودشان نيستند. سخني مي گويند كه با قرآن و سنت و با واقعيات موجود اجتماعي ما مطابق ندارد.
* * * * * * *
سوال :
آقاي قرضاوي موضوع سبّ صحابه را مطرح كرده است. ميگويد سبّ صحابه و تبليغ فرهنگ شيعه در كشورهاي اهل سنت، خط قرمز ما است و ما در اين باره هيچگونه تسامح و عقب نشيني نخواهيم داشت.شما اين صحبت را چگونه تحليل مي كنيد؟
جواب :
اين سخن، تنها سخن آقاي قرضاوي نيست، سخن عموم وهابيت است و تعدادي از آقايان اهل سنت هم كه وقتي قافيه را تنگ مي بينند و در بحث و مناظره، چيزي پيدا نمي كنند، شيعه را متهم ميكنند يا به كفر صحابه يا سبّ صحابه. حال آنكه ما هم عرض كرديم كه عقيده شيعه بر اين نيست. نه همه صحابه را كافر مي داند و نه سبّ صحابه را از واجبات خودش مي داند كه اگر كسي صحابه را سبّ نكرد، شيعه نباشد.
كتاب هاي رجالي شيعه مانند رجال شيخ طوسي (ره)، رجال علامه حلي (ره)، رجال ابن داود (ره) و ...، هزاران نفر از صحابه را نام برده اند و توثيق كرده اند و در كتب روائي ما، در وسائل الشيعه و مستدرك الوسائل و ...، روايات متعدد از صحابه متعدد آمده و فقهاي شيعه به روايات آنها عمل كرده اند.
ما صحابه را دو دسته مي دانيم:
1- صحابه عادل كه وثاقتشان محرز است و اگر روايتي را از نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) نقل كنند، مي پذيريم و بر طبق آن هم فتوا مي دهيم.
2- صحابه اي كه به شهادت قرآن، راه نفاق را پيش گرفتند. افرادي كه فاسق هستند و قرآن صراحت دارد:
يا أيها الذين آمنوا إن جاءكم فاسق بنبأ فتبينوا أن تصيبوا قوما بجهالة فتصبحوا على ما فعلتم نادمين
(سوره حجرات/آيه6)
تعدادي از صحابه، از پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) تبعيت نكردند و ما اينها را عادل نمي دانيم و به رواياتشان هم عمل نمي كنيم.
نكته ديگر:
وقتي ما بحث صحابه را پيش مي كشيم و آيات و رواياتي را كه در مذمت صحابه است مطرح مي كنيم، آقايان اهل سنت، بلافاصله آقاي ابوبكر و عمر و عثمان و خالد را جلو مي كشند. ما مي گوييم درباره كل صحابه بحث مي كنيم. مي گويند شما اين آياتي را كه مي آوريد، قصدتان زير سؤال بردن خلفاء راشدين است.
ما از اين آقايان سؤال مي كنيم:
شما كه اين همه سنگ صحابه را به سينه مي زنيد و خودتان را مدافع صحابه مي دانيد، آيا اميرالمؤمنين (عليه السلام) جزء صحابه هست يا خير؟ اميرالمؤمنين (عليه السلام) جزء كساني است كه واژه صحبت درباره او اطلاق مي كند يا خير؟ شما چرا موضعتان را نسبت به اميرالمؤمنين (عليه السلام) اعلام نمي كنيد؟
تقاضا دارم كه عزيزان اين تعبير را دقت كنند:
مگر همين معاويه، به نص صريح صحيح مسلم، ج7، ص120، كتاب فضائل الصحابة، باب فضائل اميرالمؤمنين (عليه السلام) نياورده كه:
امر معاوية بن أبي سفيان سعدا، فقال: ما منعك ان تسب أبا التراب؟ فقال: اما ما ذكرت ثلاثا قالهن له رسول الله صلى الله عليه و سلم فلن أسبه لان تكون لي واحدة منهن أحب إلى من حمر النعم. سمعت رسول الله صلى الله عليه و سلم يقول له خلفه في بعض مغازيه فقال له على يا رسول الله خلفتني مع النساء و الصبيان فقال له رسول الله صلى الله عليه و سلم اما ترضى أن تكون منى بمنزلة هارون من موسى إلا إنه لا نبوة بعدي و سمعته يقول يوم خيبر لأعطين الراية رجلا يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله قال فتطاولنا لها فقال أدعوا لي عليا فأتى به أرمد فبصق في عينه و دفع الراية إليه ففتح الله عليه و لما نزلت هذه الآية فقل تعالوا ندع أبناءنا و أبناءكم دعا رسول الله صلى الله عليه و سلم عليا و فاطمة و حسنا و حسينا فقال أللهم هؤلاء أهلي.
معاويه بن ابوسفيان دستور داد به سعد بن وقاص كه به حضرت علي (عليه السلام) ناسزا بگويد و او را سبّ كند؛ ولي سعد بن وقاص گفت: من سه مطلب از پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) درباره حضرت علي (عليه السلام) شنيده ام و هرگز لب به سبّ حضرت علي (عليه السلام) باز نمي كنم:
يكي از آنها قضيه حديث منزلت است كه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) به حضرت علي (عليه السلام) فرمود: مقام و منزلت تو نسبت به من، مانند مقام و منزلت حضرت هارون (عليه السلام) نسبت به حضرت موسي (عليه السلام) هست، به جز نبوت. ديگري حديث رايَت است كه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در قضيه خيبر فرمود: من فردا پرچم را به دست كسي خواهم داد كه هم او خدا و پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) را دوست دارد و هم خدا و پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) او را دوست دارند و فردا هم پرچم را به دست حضرت علي (عليه السلام) داد. ديگري هم آيه مباهله است كه خداوند، حضرت علي (عليه السلام) را نفس پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) محسوب كرده است و من به اين سه دليل، به هيچ وجه حضرت علي (عليه السلام) را ناسزا نمي گويم.
خود آقاي ابنتيميه در منهاج السنه،ج3، ص115 ميگويد:
و اما حديث السبّ لما أمره معاويه بالسبّ فأبا
معاويه به سعد بن وقاص دستور داد كه به حضرت علي (عليه السلام) ناسزا بگويد، ولي او امتناع كرد.
خود آقاي شيخ عبدالله بن غنيمان، استاد دانشگاه اسلامي مدينه و رئيس بخش سطوح عالي (دكترا)، در كتاب مختصر منهاج السنه، همين تعبير را در ج3، ص15 آورده است.
ملا علي قاري در مرقاة المفاتيح در شرح مشكاة المصابيح، ج11، ص287 ميگويد:
معاويه دستور داد تا به حضرت علي (عليه السلام) ناسزا بگويد.
از آقاي قرضاوي سؤال مي كنيم:
موضع خودتان را درباره معاويه روشن كنيد.
هيچ شكي نيست كه معاويه دستور سب حضرت علي (عليه السلام) را صادر كرده است.
به تعبير آقاي زمخشري:
بخاطر آن سنت سيئه اي كه توسط معاويه انجام شد، در دوران بنياميه بر بالاي 70 هزار منبر، حضرت علي (عليه السلام) را سبّ مي كردند.
آقاي قرضاوي و كساني كه از ايشان تبعيت مي كنيد! مگر شما نقل نمي كنيد كه حبّ حضرت علي (عليه السلام)، ايمان و بغض حضرت علي (عليه السلام)، نفاق است. مگر صحيح مسلم نقل نميكند از علماي بزرگ از حضرت علي (عليه السلام):
و الذي فلق الحبة و برأ النسمة! انه لعهد النبي الأمي صلى الله عليه و سلم إلى أن لا يحبني الا مؤمن و لا يبغضني الا منافق.
قسم به خداي كه دانه را شكافت و بشر را آفريد، پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود:
جز مؤمن، كسي مرا دوست نمي دارد و جز منافق، كسي مرا دشمن نمي دارد.
صحيح مسلم، ج1، ص61
آيا شما با اين وضع، از معاويه با عنوان «حضرت معاويه» و «اميرالمؤمنين معاويه» تعبير مي كنيد؟
مگر همين شخصيتهاي بزرگ شما نقل نكرده اند از ام المؤمنين ام سلمه (سلام الله عليها) كه ميگويد:
سمعت رسول الله صلى الله عليه و آله يقول: من سبّ عليا فقد سبّني.
من شنيدم از پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) كه فرمود: كسي كه به حضرت علي (عليه السلام) ناسزا بگويد، به منِ پيامبر ناسزا گفته است.
حاكم نيشابوري ميگويد: هذا حديث صحيح الاسناد و لم يخرجاه.
رواه أحمد و رجاله رجال الصحيح.
مستدرك الصحيحين، ج3، ص121 - مسند احمد، ج6، ص323 - مجمع الزوائد هيثمي، ج9، ص130
آقاي قرضاوي كه دم از صحابه مي زند و ميگويد سبّ صحابه خط قرمز ماست، آيا سبّ اميرالمؤمنين (عليه السلام) را هم خط قرمز مي شمارد؟ يا نه، مراد ايشان از سبّ صحابه، سبّ ابوبكر و عمر و عثمان و خالد و عايشه است؟ و ما بقي هيچ.
اگر چنانچه آقاي ذهبي بيايد در مورد عمار كه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود:
إن عمارا مع الحق و الحق مع عمار
تاريخ دمشق ابن عساكر، ج43، ص476 - طبقات كبرى بن سعد، ج3، ص262
بگويد:
لقد خَرِفَ عمار
عمار خرفت شده است.
كسي نبايد به آقاي ذهبي بگويد كه بالاي چشمت ابروست؟
اگر آقاي طبري و ديگران بيايند شخصيتهاي برجسته مانند ابوذر را متهم كنند كه تحت تأثير يك يهودي به نام عبد الله بن سبا قرار گرفت و در برابر عثمان قيام كرد، جرمي نيست؟ نسبت به سلمان فارسي هر نسبتي بدهند جرم نيست؟ ولي اگر كسي نسبت به خالد بگويد كه بالاي چشمش ابروست، قتل او واجب است؟
نكته ديگر:
از آقاي قرضاوي و هم پيمانانش سؤال مي كنيم:
در صحيح مسلم روايتي نقل شده از عايشه :
هشام بن عروه از پدرش نقل ميكند كه عايشه به من گفت:
عن هشام بن عروة عن أبيه، قال: قالت لي عائشة: يا ابن أختي! أمروا ان يستغفروا لأصحاب النبي صلى الله عليه و سلم، فسبّوهم.
قرآن به اين مسلمانان دستور داده است تا نسبت به اصحاب پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) استغفار كنند، ولي اينها به اصحاب پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) ناسزا مي گويند.
صحيح مسلم، ج8، ص241
آقاي قرضاوي بيايد موضعش را نسبت به كساني كه در محضر عايشه به صحابه سب مي كردند، روشن كند و بگويد كه اينها كه بودند؟
نكته ديگر:
آقاي قرضاوي كه جسارت به صحابه را خط قرمز مي داند، موضع خودش را نسبت به خليفه دوم روشن كند براي ما. در صحيح مسلم، ج6، ص179، حديث 5526، حديث استئذان آمده است:
ابو موسي اشعري روايتي نقل ميكند و خليفه دوم ميگويد:
آقاي ابو موسي! اگر شاهد نياوري كه اين روايت را از پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) شنيده اي، آنچنان با شلاق مي زنم كه خون از پشتت جاري شود.
مگر ابوموسي، صحابه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) نبود؟ به چه جرمي آقاي خليفه دوم او را متهم به كذب مي كند و ميگويد بايد شاهد بياوري؟ ابوموسي هم مي دانست كه اگر شاهد نياورد، كلاهش پس معركه است و مي آيد دنبال صحابه ديگر و اين خانه و آن خانه و مهاجرين و انصار و ... تا اينكه دو سه نفر را پيدا مي كند مانند أبي بن كعب كه مي آيند پيش خليفه دوم و شهادت مي دهند كه ما هم اينچنين روايتي را از پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) شنيده ايم. جالب اين است كه آقاي أبي بن كعب ميگويد:
يا ابن الخطاب! فلا تكونن عذابا علي اصحاب رسول الله (صلي الله عليه و آله و سلم).
بر اصحاب پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) مايه عذاب نباش و اينها را شكنجه نكن.
آقاي قرضاوي نسبت به اين روايت چه موضعي دارد؟ آيا حاضر است بگويد كه اينجا هم خط قرمز است و خليفه دوم وارد خط قرمز شده است؟ يا نه، اين موارد جزء موارد استثنائي است و آقاي قرضاوي حق ورود به آن منطقه را ندارد و منطقه ممنوعة الدخول است و حاشيه امن؟ اما اگر شيعه، چهار روايت نقل كرد كه يا درست بود يا ضعيف، قتلش واجب و خط قرمز است و اگر بيايند، چنين و چنان مي كنيم.
* * * * * * *
سوال :
آيا ادعاي خلافت اميرالمؤمنين (عليه السلام)، بدعت است و مي تواند ملاكي باشد براي اينكه زيربناي مذهب شيعه، بدعت است؟
جواب :
آيات و روايات دال بر خلافت اميرالمؤمنين (عليه السلام) زياد داريم. ابن عباس ميگويد كه 300 آيه در مورد اميرالمؤمنين (عليه السلام) نازل شده است. آيه شريفه «إنما وليكم الله و رسوله» به تعبير مرحوم شيخ طوسي (ره)، از قوي ترين و محكم ترين دلائل شيعه است بر امامت و خلافت اميرالمؤمنين (عليه السلام). همچنين آيه تطهير و مباهله. همچنين آيه 3 سوره مائده:
اليوم أكملت لكم دينكم و أتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الإسلام دينا.
سند صحيح داريم كه در رابطه با امامت و ولايت و خلافت اميرالمؤمنين (عليه السلام) است.
آيه مباركه 67 سوره مائده:
يا أيها الرسول بلغ ما أنزل إليك من ربك و إن لم تفعل فما بلغت رسالته و الله يعصمك من الناس إن الله لا يهدي القوم الكافرين.
با روايات صحيح السند، دستور بر نصب حضرت علي (عليه السلام) بر خلافت است.
حديث شريف:
علي ولي كل مؤمن بعدي
با سندهاي صحيح داريم و حتي ذهبي و ابن كثير بر صحيح بودنش صراحت دارند.
مستدرك الصحيحين، ج3، ص134 - مسند احمد، ج4، ص438 - مجمع الزوائد هيثمي، ج9، ص120 - ميزان الاعتدال ذهبي، ج1، ص410 - الإصابة ابن حجر، ج4، ص468 - تاريخ إسلام ذهبي، ج3، ص631 - البداية و النهاية ابن كثير، ج7، ص381
نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) حديث شريف غدير را در يك مجمع مفصل بالاي 100 هزار نفر، اميرالمؤمنين (عليه السلام) را براي خلافت نصب مي كند و از تمام مردم بيعت مي گيرد و پيشاپيش مردم، خليفه اول و خليفه دوم تبريك مي گويند:
بخ بخ لك يا بن أبي طالب أصبحت مولاي و مولى كل مسلم
تاريخ بغداد، ج8، ص284 - تاريخ دمشق ابن عساكر، ج42، ص233 - البداية و النهاية ابن كثير، ج7، ص386 - مناقب خوارزمي، ص156
حديث شريف ثقلين فرياد مي زند بر امامت و خلافت اميرالمؤمنين (عليه السلام).
حديث منزلت، يكي از گوياترين و رساترين روايات است براي اثبات خلافت و وزارت و وصايت و اخوت حضرت علي (عليه السلام). و ده ها روايات ديگر در اين زمينه.
بر فرض در اين زمينه، آيات و رواياتي نداريم. شما برويد به كتاب هاي لغت خود مراجعه كنيد، مانند لسان الميزان و تاج العروس. كلمه «وصي» را ببينيد و خود آقايان لغت نويس مي نويسند كه يكي از القاب رايج اميرالمؤمنين (عليه السلام) در زمان پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم)، لقب «وصي» بوده است. اگر پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) حضرت علي (عليه السلام) را وصي و خليفه قرار نداده بود، از كجا اين لقب از القاب منحصره حضرت علي (عليه السلام) شده است؟
همه مي دانند كه لغت نويسان، آن دسته از واژه ها را در كتاب هاي لغت مطرح مي كنند كه وارد فرهنگ مردم شده باشد. آن وقت با اين وضع، آقاي قرضاوي مدعي است كه شيعه، مذهب بدعت گذار است، چون مدعي هستند پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) حضرت علي (عليه السلام) را به عنوان خليفه بيان كرده است. اگر ملاك اين باشد، تمام علماي بزرگ شما، حتي صحيح بخاري و مسلم كه حديث «رايت» و «يحب الله و رسوله» و «حديث منزلت» و «حديث غدير» را مطرح كرده اند، اينها كتاب هاي بدعت هستند. شما بايد كتاب جديدي تأليف بفرمائيد كه اين مطالب بدعت در آن كتاب ها نباشد. تمام كتاب هاي علماي شيعه درباره خلافت اميرالمؤمنين (عليه السلام)، برگرفته از كتاب ها و مسانيد و سنن و صحاح و تفسيري و تاريخي شماست.
* * * * * * *
سوال :
در كتاب هاي اهل سنت، چه دليلي وجود دارد كه كساني كه خلافت ابوبكر را قبول كرده اند، بدعت گذار نيستند؟
جواب :
نسبت به ادله اهل سنت درباره خلافت آقاي ابوبكر، شايد حدود 10جلسه وقت بخواهد. ما مثل آنها نيستيم كه به دروغ و افتراء، مدارك را فاكتور بگيريم و به فحش و ناسزا بپردازيم. ما تمام آنچه را كه آقايان اهل سنت در كتاب هايشان درباره خلافت آقاي ابوبكر آورده اند، به مردم قول مي دهيم كه يك به يك مطرح كنيم.
اما يكي از چيزهايي كه بايد توضيح بدهم و امسال در بعضي از شبكه ها، بويژه شبكه المستقله روي اين خيلي مانور داده است، قضيه نماز خواندن آقاي ابوبكر به جاي پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در پايان حيات پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) بوده است. آقايان مي گويند يكي از قوي ترين و محكم ترين دليل بر خلافت آقاي ابوبكر اين است كه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در آخر عمر فرمودند:
مروا ابا بكر فليصل بالناس.
به ابوبكر بگوييد كه براي مردم نماز بخواند.
صحيح بخاري، ج1، ص162 - صحيح مسلم، ج2، ص22
مي گويند وقتي آقاي ابوبكر اينقدر شايستگي دارد كه بجاي پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) نماز بخواند، پس شايستگي دارد بجاي پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) هم بنشيند و خلافت او را به عهده بگيرد. البته ما اعتراضي نداريم و مبارك خودشان باشد و اگر از اين دليل قانع شدند، قطعا فرداي قيامت هم معذور هستند.
اما ما در اينجا چند سؤال كوچك داريم و به عنوان برادر كوچك از اين آقايان مطرح مي كنيم:
سؤال اول:
آيا نماز خواندن بجاي پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم)، دليل بر خلافت است؟ اگر اين است، صحابه اي كه بجاي پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) نماز خواندند، نه يك بار، ده ها بار نماز خواندند، مانند آقاي إبن أم مكتوم كه چندين بار به جاي پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) نماز خوانده است. آيا آقايان حاضرند بگويند كه آقاي إبن أم مكتوم لياقت خلافت پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) را دارد؟
آقايان مراجعه كنند به كتاب سبل السلام دحلاني، ج2، ص35 كه شرح كتاب ابن حجر است و كتاب مصنف عبد الرزاق، ج2، ص395 و طبقات كبري، ج4، ص205 و ... .
از همه جالب تر اينكه آقايان نقل كرده اند كه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) پشت سر آقاي عبدالرحمن بن عوف نماز خوانده است. اگر بنا باشد نماز خواندن بجاي پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم)، دليل بر شايستگي خلافت باشد، آقاي عبدالرحمن بن عوف از تمام مسلمانان شايسته تر براي خلافت است. چون هم جاي پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) نماز خوانده است و هم پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) به او اقتداء كرده است.
آقايان ابن عبد البر در كتاب التمهيد، ج2، ص322 ميگويد:
قد صلي صلي الله عليه و آله و سلم خلف عبدالرحمن بن عوف.
مسند احمد، ج4، ص247 - فتح الباري ابن حجر، ج2، ص146 - مصنف ابن أبي شيبة، ج2، ص229 - معجم كبير طبراني، ج20، ص427 - طبقات كبرى بن سعد، ج3، ص129
به نظر من اين قضيه و اين آش، به قدري شور شده است كه بعضي از آشپزها هم صدايشان در آمده است. آقاي ابنتيميه در كتاب منهاج السنه، ج7، ص339 ميگويد:
الاستخلاف في الحياة نوع نيابة لا بد لكل ولي أمر و ليس كل من يصلح للاستخلاف في الحياة على بعض الإمامة يصلح أن يستخلف بعد الموت، فإن النبي استخلف غير واحد و منهم من لا يصلح للخلافة بعد موته، كما استعمل ابن أم مكتوم الأعمى في حياته و هو لا يصلح للخلافة بعد موته و كذلك بشير بن عبد المنذر و غيره.
. . . بعضي افراد مانند بشير بن عبد المنذر و ديگران، جانشين پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در بعضي از قضايا مانند نماز بودند و اينها شايستگي خلافت پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) را ندارند.
اگر بنا باشد نماز خواندن بجاي پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم)، دليل بر خلافت باشد، ده ها تن از صحابه بجاي پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم)، بعد از آمدن نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) به مدينه، نماز خوانده اند.
سؤال دوم:
چطور شد كه وقتي پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) در همان بيماري فرمود:
قلم و كاغذي بياوريد تا بنويسم چيزي را كه تا ابد گمراه نشويد.
صحابه و خليفه دوم گفتند:
إن الرجل ليهجر يا قد غلبه الوجع
پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) هذيان ميگويد.
چطور شد كه اگر پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) دوات و قلم بخواهد، هذيان ميگويد، ولي اگر دستور بدهد يك نفر برود به جاي او نماز بخواند، او هذيان نمي گويد.
سؤال سوم:
جناب ابوبكر وقتي داشت از دنيا مي رفت، وصيت كرد براي خليفه دوم. آقاي عثمان هم وصيت نامه را مي نوشت. ابوبكر افتاد غش كرد، وقتي به هوش آمد، گفت: آقاي عثمان! چه نوشته اي؟ گفت: نوشته ام كه آقاي عمر، خليفه من بعد از من است. آقاي ابوبكر گفت: آفرين و مرحبا، اگر خودت را هم مي نوشتي، شايستگي داشتي.
سؤال اين است كه:
چطور شد در قضيه قلم و دوات، پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) هذيان ميگويد، ولي در قضيه استخلاف عمر، جناب ابوبكر هذيان نمي گويد؟
سؤال چهارم:
پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) وقتي متوجه شد آقاي ابوبكر به جاي او نماز مي خواند، فرمود مرا به مسجد ببريد. حال پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) به قدري وخيم بود كه خودش نتوانست با پاي خودش به مسجد برود. يك دست مباركش به گردن عباس و دست ديگر بر گردن اميرالمؤمنين (عليه السلام) بود و پاهاي مباركش بر زمين كشيده مي شد. آمد مسجد و نشسته نماز خواند و ابوبكر را كنار زد و خودش نماز خواند. ابوبكر رفت پشت سر پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) نماز خواند.
خوب، اگر پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) ابوبكر را براي نماز معين كرده است، چه لزومي بود كه نبي مكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) بيايد آنجا نماز بخواند؟
جالب اين است كه مي گويند پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) نماز مي خواند و آقاي ابوبكر به پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) اقتداء كرده بود و مردم هم به ابوبكر اقتداء كرده بودند.
من از هر كسي كه سؤال كردم، اين معما را نتوانستم كشف كنم. وقتي پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) نماز مي خواند، مردم موظف هستند به پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) اقتداء كنند. اين را از كجا آوردند و با كدام آيه و اصل، كه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) نماز بخواند و آقاي ابوبكر به پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) اقتداء كند و مردم هم به ابوبكر اقتداء كنند؟ مگر مي شود با وجود پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) به كسي ديگر اقتداء كرد؟
اين قضايايي است كه اينها در اين زمينه دارند و آقاي قرضاوي اينها را عين سنت مي داند. اگر كسي با اين دليل، معتقد به خلافت آقاي ابوبكر باشد، عين سنت و سخن پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) است، ولي اگر كسي بيايد بگويد كه اميرالمؤمنين (عليه السلام) خليفه پيامبر اكرم (صلي الله عليه و آله و سلم) بوده و ده ها و صدها روايت و آيه از قرآن و سنت بياورد، اين بدعت ميشود!!!